تبليغاتX
پنح

پنح

بادکنک

بادکنک ها در هوای سرد چرخی زدند بی آنکه نگران مقصد باشند. مرد نگاهی به امتداد نخی انداخت که بادکنک را سخت در بر گرفته بود. بادکنک چرخید و از میان هیاهوی شهر ابری گذشت. به مرد نگاهی انداخت که تنها چشم باز شهر ابری بود، تمام سرش به شکل چشمی در آمده بود که خیره خیره آسمان را می نگریست. و دیگر رهگذران با عینکی که رویش شیشه اش تصاویر خودکشی کارگری در کارخانه ای متروک در حال نمایش بود، ایستاده به یکدیگز چشم دوخته بودند. 

بادکنک ها در هوای سرد چرخی زدند و از کنار تنها پنجره رنگی شهر گذشتند، در آنسوی پنجره زنی سیاهپوش بادکنک های قرمز را یکی یکی پر از هوا می کرد و سپس در اتاقی محبوس. بادکنک ها چرخی زدند و در کنار پنجره اتاق بادکنک های محبوس، صورت سرد خود را به شیشه چسباندند.

تکه های بادکنک ها صبح روز بعد، در زیر پای رهگذران به اطراف پرتاب می شدند  و تکه کوچکتراش در میان دستان کوچک و سیاه کودکی که گهگاه آن را رو به آسمان می گرفت و  از پشت آن ابرهای خاکستری را نگاه می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 4:3  توسط کاوه مشکات  | 

بدون بازگشت

دوربین روی دور تند، تصاویر را پشت سر هم به عقب می گرداند. خیابان به عقب می رود ،گام های عابران نیز و ته سیگار ها صعود را تجربه می کنند.

 دوربین تنها تصاویر را به عقب بر می گرداند.

پسر بچه روی پله سنگی گرد و خاک گرفته با روپوش سرمه ای نشسته. تصاویر از صفحه نمایش دوربین می گذرند. چراغ ماشین ها خاموش می شود و کاسه آش به دست پیرمرد آشپز باز می گردد و آنسو تر برگ چنار خشک به شاخه از نفس افتاده می چسبد.

پسر دست در جیب اش می کند و به دنبال چیزی می گردد. انگشت اشاره کوچک از سوراخ کهنه ی جیب سر در می آورد. چشم های گرد و شفاف اش به تصاویر پیوند می خورند. چمدان ها به صندوق عقب تاکسی فرودگاه باز می گردند و اسکناس ها به کیف. پسر بچه پاکت فال را، از راننده زن پس می گیرد و دختر از ون سبز و سفید پیاده.

کتاب فارسی کهنه و رنگ و رو رفته را باز می کند،  مداد پاک کن دار که کمی سرش جویده شده را در دست می گیرد، چند خطی می نویسد. نوک مداد می شکند. به مداد نگاهی می اندازد. مدادی سپید با حروف چینی.

سرش را بلند می کند، تصویر در چند جا در هم می رود. رنگ ها با یکدیگر مخلوط می شوند. خنده های دست جمعی از صورت ها پس گرفته می شود و و کتاب ها در قفسه های بلند کتاب فروشی جا می گیرند. تصاویر به عقب باز می گردد، کلمه ها یکی پس از دیگری از کاغذ های کاهی جدا می شوند. حروف چین کلمه ها را یکی یکی از روی صفحه پاک می کند روزنامه ها در کنار دکه روی یکدیگر انبار می شوند.

کتانی های سفید با حاشیه ای سبز که پاشنه اش سایده شده ،به حرکت در می آید. پسر بچه به طرف دری سبز در انتهای خیابان می دود.  بند کیف برزنتی رنگ و رو رفته در می رود و کتاب فارسی، معلق در فضای تهی چند دور به دور خود می چرخد و به درون دریاچه ای از آب باران می افتد.

تصاویر پر پر می زنند، پرنده آهنی غول پیکر به باند فرودگاه باز می گردد. رییس جمهور خنده و کلمه های خارج شده از دهان اش را پس می گیرد و مردم جیغ ها و فریادها را. تصاویر در هم می روند. ورق ها و کاغذ های تبلیغاتی به دستان دختر و پسر جوان که در سر چهارراه ایستاده اند باز می گردنند، فریاد ها نیز. برف سنگین راه آسمان را طی می کند و پول های پرتاب شده به سوی دست سوخته به جیب.

پسر به در سبز رنگ می رسد و تصاویر دیگر آنقدر در هم تنیده شده که چیزی مشخص نیست. در را هل می دهد. آنسو جعبه ای چوبی به رنگ سرخ و دری که قفلی زنگ زده آن را در آغوش کشیده.

تصاویر از روی هم دیگر می پرند. نور سبز و انگشتانی خون آلود. صدای جیغ آنی و کش دار زاویه دوربین را تغییر می دهد. چهره عرق کرده و درهم رفته زنی که که با تمام قدرت فریاد می کشد. لباس های سبز و ماسک های هم رنگ. دست های خونی در میان پاهای زن . پاهای کوچک چند سانتی متری و سری با موهای به هم چسبیده. تصاویر درهم می روند و ناگهان صدای گریه و جیغ با تصویر نوزاد یکی می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:27  توسط کاوه مشکات  | 

کمان رهایی

1. عباس از دیگران شنیده بود، می گفتند جایزه سازمان ملل را برده. به ساک ورزشی و کمان اش نگاهی انداخت، به عکس های 5 سال گذشته خود و حلقه ای سفید رنگ دست راست.  

2. کنگره 60 با تابلویی زرد رنگ و ساختمانی آجری و دری همواره گشوده. پیراهن سفید بیش از هر چیز دیگر توجه را جلب می کند : هنگامی که دو مسافر رها شده یکدیگر را می بینند، بوسه ای بر شانه یکدیگر می زنند. به گفته عباس هر کدام از افرادی که گروهی یا فردی را به رهایی رسانده اند، حکم پدر را برای آن فرد یا گروه دارد.

3. عیاس کمی دیر می رسد، در بی برقی دفتر کنگره، صحبت گل می اندازد، از 5 سال گذشته می گوید و خوردن روزی 8-9 گرم تریاک. از روزهایی که خودش کلافه بوده و حیران. خواهرش واسطه ای می شود برای آشنایی با کنگره. عباس راحت و خودمانی از گذشته می گوید.از راهی که گذشته:« اوایل باور نداشتم، ولی بعد از یه مدت دیدم که نه حقیقت یه چیز دیگه است. تو کنگره همه کار می کردم جارو می زدم، چایی می دادم چون دوست داشتم به دیگران کمک کنم و دنبال حقیقت بودم.»

4. خیره به سیبل و تیرهایی که در آن فرو رفته بود،چشم دوخته بود.خوشش نمی آمد، مهندس اصرار دارد که او در کلاس های فدراسیون تیراندازی ثبت نام کند، عباس بهانه پول را می آورد:«  خلاصه نشد از زیرش در برم، مهندس پول داد و یه کمان خرید ام، یادم می آید وقتی اولین تیر رو انداختم، دیدم چقدر ازش خوشم می آد »

5.شوخی و خنده چاشنی حرف های عباس است و دیگرانی که در کنگره حضور دارند. صدایی از راهرو می آید:« عباس جان نمی خوای مدیر برنامه هات رو عوض کنی؟»

6. پنج سال از پاک بودنش می گذرد. عباس امیر معافی امروز یکی از اعضای تیم ملی تیراندازی با کمان ایران (کامپوند) است. او از سوی دفتر مبارزه با جرم و مواد مخدر سازمان ملل متحد به عنوان الگوی بازتوانی اعتیاد شناخته شد.

7. عباس در حالی که عکس های تمرین اش را نشان می دهد، می گوید:« این کار واقعا برای من یه وسیله است که بتونم بقیه رو از  بیماری اعتیاد نجات بدم، حالا هم اگه این جایزه به من داده شده ،این جایزه مال من نیست، این جایزه مال همه بچه های اینجاست»

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:39  توسط کاوه مشکات  | 

آن ها اینشتن نیستند

عکس از سایت eu-citizenship.net 

 

۱.تبلیغات کلاس های کنکور، در چند سال گذشته پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته اند،  روند صعودی آنها از صفر تا صد قابل توجه است. اگر دیروز تنها به جمله های کلیشه ای تکراری اکتفا می شد، امروز نوآوری، گرافیک و پیام های هوشمندانه حرف اول جذب مخاطب است.

رنگ و نوبت چاپ کتاب های تست روز به روز عوض می شوند، و استادها نیز. آنها هر کدام برای خود دفتری دارند و روشی. برخی با موهای ژل زده و فیگوری به سبک بازیگران هالیوودی آگهی اختصاصی در ویژه نامه ها به چاپ می رسانند.

عکس های پرتره از انیشتن، دکتر حسابی و پروین اعتصامی ارتباط چندانی با کنکور ندارند. تبلیغات چند موسسه کنکور که در بسیاری از معابر و بزرگراه ها نصب شده است، همراه با تصاویر این دانشمندان است.. شاید نکته ای  که در نگاه اول طبیعی به نظر بیاید استفاده از تصاویر بزرگان علم و فرهنگ است، ولی  آیا این تصاویر می خواهد به طور غیر مستقیم این نگاه را گسترش دهند، که قبولی در کنکور مساوی است با نخبه گرایی؟ و یا اینکه تمام افرادی که وارد دانشگاه می شوند، باید به سان اینشتن و یا دکتر حسابی عمل کنند؟

2. نتایج کنکور امسال نیز اعلام شد، کنکوری که به نظر می آید با حواشی و بنگاه های اقتصادی اطراف اش، همچنان پابرجا باشد بی هیچ گزند و تغییری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:36  توسط کاوه مشکات  | 

سفرت سبز آقای هامون

برش 1
شب بود، باید می خوابیدم. چاره ای نبود . صبح فردا، مدرسه بود و هزار و یک دردسر. بیدار می ماندم، تا بر روی صفحه تلویزیون تصویر سواری که از دور دست ها می آمد، با نام روزی روزگاری کامل شود. داستان برای من که 9 سالم بود، پیچده بود عجیب. ولی دوست داشتم ببینم، مراد بیک آخر چه کار می کند. از خل بازی های نسیم بیک خوشم می آمد. یادم می آید، فردای روزی که سریال پخش می شد، همه از صحنه های مختلف و بازی ها می گفتند. نام مراد بیک (خسرو شکیبایی) بیشتر به گوش می خورد. تکه کلامی بود که تا مدت ها همه آن را تکرار می کردند. یادم هست که در مدرسه و سر کلاس این جمله شنیده می شد: ها سی چه التماس می کنی؟ التماس نکن...




برش 2

5 سال گذشته، بزرگتر اما نه آنقدر که نگران بیداری صبح و تنبیه دیر رسیدن به کلاس نباشیم. اما خانه سبز خواب را از چشمانمان می پراند، وانگهی شب های پنج شنبه اجازه داشتیم، تا دیر وقت بیدار بمانیم. بیدار بمانیم تا صدایی گیرا با تصاویری از خانه ها و شهر تو را با خود ببرد: به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه، می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه، می تونه تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچه است باشه...
رضا(خسرو شکیبایی )و فرید (رامبد جوان ) در خانه سبز پدر برای بسیاری فراموش نشدنی است، حس هایی که بین پدر و پسر و کل سریال جاری بود، باعث می شد گاه صورت هایمان خیس اشک شود و یا ناخواسته از ته دل بخندیم.



برش 3

هامون را بعد ها کشف کردم.زمانی که سال آخر هنرستان بودم، سرگشتگی حمید هامون در سکانسی که در جاده در حال رانندگی است و موسیقی کلاسیک همراهی اش می کند، در ذهن ام مانده و در بسیاری از لحظه ها آن را مرور می کنم.

برش 4

دنبال تاریخ ساخت خانه سبز می گردم، گوگل صفحه ای از ویکی پدیا را می آورد. بالای صفحه نام خسرو شکیبایی است و اندکی پایین تر: «خسرو شکیبایی (زاده ۱۳۲۳ تهران- درگذشت ۱۳۸۷ به دلیل ایست قلبی) بازیگر معروف سینمای ایران بود.» نمی دانم، ولی با خواندن این جمله ها بغضی ناشناخته گلویم را می گیرد. یاد تمام تصاویر و لحظه هایی می افتم ، که از روبروی تلویزیون جم نمی خوردیم و منتظر شروع لحظه هایی بودیم،خاص با طعم رنگ و مهربانی. نوستالژی هزاران لحظهای که با آنها زندگی کردیم.

گاهی بعضی از افراد جزء زندگی می شوند،جدای بازیگری و هنر. حمید هامون، رضای خانه سبز و مراد بیک روزی روزگاری یکی از آنها بود.

چند ساعت گذشته، راستی این وقت ها چه می گویند،شاید: آقای سبز، سلام.

پیوست:

۱. تیتراژ ابتدای سریال روزی روزگاری

۲. تیتراژ ابتدای سریال خانه سبز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:45  توسط کاوه مشکات  |