تبليغاتX
پنح
پنح
مهربان و قهرمان

واژه ها در ظاهر پوششی دارند،به ضخامت صحبت های روزمره. در طول روز بی هیچ تاملی به بیرون پرتاب می شوند. اما در پس این لایه ها ، گاه معانی جالبی نهفته .

دو کلمه "مهربان و قهرمان" به ظاهر آنقدر ساده اند، که نیازی به توضیح و واکاوی ندارند. اما شاید کالبدشکافی  آنها  قدری در زندگی امروزی به کار آید.

مهربان که در اصل از دو بخش «مهر» و «بان» تشکیل شده، به معنای پاسداران و نگهبانان مهر است. مهری که به واقع جنبه های انسانی و انسانیت را در مورد توجه قرار می دهد و جزء یکی از اولین دین های آریایی است.پایه و اساس دین مهری بر راست‌گویی و درست‌ پیمانی استوار است. کسانی پاسدار این مهرند، که واژه انسان را به درستی درک کرده اند، و در برابر رنج ها و سختی ها مقاومت نشان می دهند. به سان سقراط که بی هراس مرگ جام شوکران سرکشید.

و در نقطه مقابل مهر، قهر است و قهرمانی. واژه که بی هیچ تفکری رواج دارد.بسیاری بر این باورند که این واژه به معنای دلاوری و پهلوانی است ولی معنای درونی آن از ضعف و گریز از انسانیت حکایت دارد. قهرمان، نگهبان قهر است، و قهر نقطه مقابل انسان و انسان بودن و مهر. قهرمان به سادگی در مقابل رخ داد های سخت سر خم می کند و تاب و توان مقاومت ندارد.

در این روزها قهرمانان بیش از مهربانان نامشان بر سر زبان هاست و تکثیر قهرمانی این روزها سرعتی باور نکردنی دارد.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:3 |
کلاف در هم تنیده روان شناسی، مذهب و سیاست

یک بنر روی یک داربست. با حروف درشت اسم سخنران مراسم عزاداری را به عابران تحمیل می کند.سخنرانی که کاندیدای انتخابات مجلس است.

پیشینه سخنرانی های مذهبی که تنها استفاده سیاسی داشته اند،به اندازه خود مذهب است.در این جریان یک نکته بیش از هر چیز دیگر به چشم می آید:آنگاه که توده جامعه برای انجام مراسم مذهبی به یک مکان مذهبی می روند از نظر فردی هر کدام بهانه ای برای حضور دارند.بهانه ای شخصی.

بهانه های شخصی در حوزه عمومی شکل دیگری می گیرند.شکلی که بسیاری آن را با استفاده از روان شناسی اجتماعی و فردی به سمت سوی مشخصی هدایت می کنند. هدایت این افکار درونی مذهبی  باعث تغییر در زندگی اجتماعی فرد می شود. این تاثیر پذیری و شدت آن علتی مشخص دارد، علت آن مخلوط شدن داشته های شخصی مذهبی فرد با موضوع های بیرونی و سیاسی است که به سوی یک هدف که هر چیزی می تواند باشد،جریان می یابد.

در این فاصله باقی مانده  به انتخابات شاید بسیاری از برنامه های مذهبی این سبک وسیاق را خواسته و یا ناخواسته پیش بگیرند.روشی که بیش از هر چیز دیگر از علوم روان شناسی کمک می گیرد. 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 20:8 |
لبخند احمد بورقانی به مرگ

بهت زده در کنار در ایستاده بودیم. باورمان نمی شد. خانه قدیمی محله سبلان پر از جماعت روزنامه نگار ،سیاسی و آدم معمولی هایی بود که سراسیمه خودشان را رسانده بودند، برای لمس لبه های تیز واقعیت.

و وقتی بهم می رسیدم، تنها اشک جای بهت را می گرفت، صحبت از همین چند ساعت پیش بود و شوخی ها و خنده های همیشگی احمد بورقانی. ایستاده بودم و به روز هایی فکر می کردم که در چلچراغ می آمد و می رفت و گهگاه با بچه های تحریریه شوخی می کرد. و به یاد زمانی افتادم که به خاطر حضور او در معاونت مطبوعاتی، من و بسیاری از نوجوان های آن دوران را به روزنامه عادت داد و این عادت هنوز که هنوز است از سرمان نپریده،عادت شیرین.

 لبخند، لبخندی که نشانه اش بود..بسیار پیش آمده بود که بر حسب اتفاق در نشر چشمه و یا مراسمی ببینمش، و او در همه این دیدار ها خنده اش را به همراه داشت:نشان همه حس های خوب.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 2:22 |
آريا نيز به شرق پيوست
اين بار هم بچه ها پيش دستي كردند و خبر لغو امتياز آريا را از روي خبرگزاري فارس برايم خواندند.  يك ماه بود كه در تب و تاب انتشار بوديم با هزار و يك ايده و گزارش.

همين ديروز كه پرنده  هم در خيابان پر نمي زد، در روزنامه جلسه گذاشته بوديم، سو‍‍ژه پشت سوژه و زمان بندی و تقسیم حوزه ها. و چه فاصله کوتاهی بود از دیروز و تا امروز. درست به مانند عمارتی که با هزار و یک آرزو خشت هایش را روی هم می گذاری و در یک آن فرو می ریزد. ديگر توقيف برايم اتفاق جديدي نيست. جديد حضور ماست كه همچنان مي نويسیم.نوشتني كه گاه حتي فراموش مي‌كنيم كه به كار نمي‌آيد.كه اگر به كار مي آمد، امروز از تولد روزنامه ديگر مي گفتيم.

آريا هم به شرق پيوست و ما هنوز فكر مي كنيم كه پوست كلفت شده ايم غافل از آنكه ديگر نه پوستي مانده ونه عصبي. 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 19:19 |
شب چله سوم و در جستجوی زمان از دست رفته

و جشن چله ای دیگر. این بار تنها در سالن نظاره گر بودم، نه من که بسیاری از دوستان روزنامه نگار دیگر که در زمانی نه چندان دور از صیح تا پاسی از شب در اتاق های چلچراغ می نشستیم و از نوشته هایمان می گفتیم. و چه زود دیر شد و یا شاید هم که نه، بزرگ شدن هزینه دارد. آری هزینه ای گاه گزاف. از چند روز پیش به این کلمه بسیار فکر کردم: « تغییر» که جزیی از زمان است. و دیروز در میان آن همه جمعیتی که گاه دست می زدند و گاه در سکوت فرو می رفتند، حس اش کردم و معنی آن را فهمیدم. چلچراغ در گذر این سالها، رشد کرد.به مانند بسیاری از نشریه های دیگر. درست همانند مخاطبان اش. حس خوشایندی است و گاه گس، هنگامی که بزرگ شدن کودکی را می بینی که روزی برای راه رفتنش بازداشتگاه را تجربه کردی و این حس لذت بخش است و شاید تلخ و شیرین. چله ای دیگر و شور و حالی. تغییر جزیی از زمان است. خاطره ها به سان طعم دور شیرینی ای از ذهن می گذرند. و کودکی که روزی به سختی چهار دست و پا راه می رفت، امروز می دود و شیطنت می کند. آری چله سوم هم برگزار شد. مبارک است.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 11:26 |