تبليغاتX
پنح
پنح
خبردار ، روز های بی خبری!

۱ در میان تیترها گشت زدن فایده چندانی ندارد.ظاهرا اتفاقی نمی افتد، یا اگر هم می افتد ما خبر ندار نمی شویم."سقف مترو می ریزد"، "تونل رسالت افتتاح می شود."ولی هیچ کدام نه بر می انگیزند نه قابل توجه اند.رسانه ها به خصوص روزنامه ها روزهای بی خبر و ساکنی را می گذرانند.روزهایی که بیشتر به تکرار دل خوش دارد.نه نوآوری ونه خلاقیتی که چشم ها را از حدقه درآورد.روزنامه ها و به تبع آن رسانه های ما نیز به بیماری کل جامعه دچارند.رخوت معمولا از آخرین جایی که سر در می آورد روزنامه ها بود ولی این بار زودتر از جامعه به بی حوصلگی و تکرار رسیدیم.

۲ از سر کوچه سرازیر می شوم.دوست دوران کودکی پشت پرشیا جا خوش کرده، به محض آنکه من را می بیند، بعد از سلام و احوال پرسی سرغ آشنایی را در نیروی انتظامی می گیرد.روی صندلی ماشینش می نشینم.ماجرایش کوتاه است.مدرک های ساختگی کار دستش داده، مدرک هایی که او را از خدمت سربازی معاف کرده بودند.

اسمش را معضل نمی‌گذارم چون بسياري اين ۱۸ ماه را با رغبت مي‌گذرانند.آنها جوان هاي شهرستاني هستند كه سربازي مرحله اي است پر رنگ، دوراني كه بعد از آن به زعم خانواده "مرد"خواهند شد.ولي در جامعه شهري سربازي ديگر معناي گذشته را ندارد.زماني است كه به بطالت صرف مي شود.اين تفكر به همراه دوره‌اي كه خدمت سربازي خريد و فروش مي شد ، شرايطي متفاوت و شايد پيش بيني نشده را بوجود آورد.بسياري كه قدرت پرداخت داشتند از اين رهگذر پيروز بيرون آمده‌اند و آنها كه نتوانستند و يا زمانش نرسيده بود مغموم در انتظار ماندند.خريد و فروش به روال سابق تكرار نشد، همين راههاي نوظهور را به‌وجود آورد.از قانون قد و وزن تا طلاق مصلحتي پدر.در اين رهگذر بسياري براي خود جيب‌ها دوختند."۵ ميليون بده سر يه ماه برات معافي مي‌گيرم" "يه آشنا دارم سر سه سوت معافت مي كنه".خبر هايي كه از دورن پادگان ها مي‌آيد بيش از هر زمان ديگري براي هشدار دهنده است.سربازي كه در دادگستري مافوق و دو سرباز ديگر را مي‌كشد و يا ماجراي گروگان گيري در مدرسه رازي تهران،تنها نشانه هايي هستند از سربازهايي كه به خط قرمز رسيده اند.

دو نفر از آگاهي و نظام وظيفه دم خانه اش مي‌آيند.صبح شنبه بايد خودش را به دادگاه نظام وظيفه معرفي كند.عرق كرده،داخل ماشينش كولر روشن بود.مي‌خواست كاري انجام دهد،می ترسید. 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 17:11 |
"همه مردم برادرند" گاندی

وقتی درباره نفی خشونت از او پرسیدند،به جمله ای کوتاه اکتفا کرد:نفی خشونت چیزی نیست که من آن را به وجود آورده باشم.نفی خشونت به اندازه کوه و دریاها قدمت دارد.

عدم خشونت واژه ای است که با آن بیگانه ایم.امروز حتی در برخورد های روزمره بهترین و کار آمدترین برخورد همانا خشونت است.جدا از مسایل سیاسی در رفتار های اجتماعی زبان نه به کار می آید نه کاربرد آن چنانی دارد. امروزه معنی خشونت ضربه لگد یا کتک کاری دو نفر نیست.امروز وقتی برسرموضوعی بی اهمیت با یکدیگر بحث می کنیم پس از چند دقیقه نا خودآگاه داد می کشیم ، در هنگام رانندگی اگر کسی بوق بزند یا سبقت بگیرد فحش های آب نکشیده نثارش می کنیم و یا مهاجر های افغان و حتی آنهایی که اهل این خاکند و برای کار به پایتخت می آیند را برده خود می دانیم.  امروز دیگر به شکل های منسوخ شده و قبیله ای به جان هم نمی افتیم. امروز در لباس هایی شیک با خنده ای بر لب و ژست دموکراسی و آزادی خواهی می کشیم، از بین می بریم و می سوزانیم.ذات بشر انتخاب های آسان را بر می گزیند .خشونت پاسخی است سهل و آسان.در واقع اولین واکنش .سریع و بدون فکر.ولی عدم خشونت نیاز به آرامش و تامل دارد.بسیاری معتقدند عمر این طرز فکر به سر آمده.کارمدی خشونت مقطعی و زود گذر است.درست مانند ماندگاری حباب های صابون.

سر خیابان غوغایی است.فریاد.جمعیت مثل مورچه ها دور دو مورچه که به جان هم افتاده اند حلقه زدند.مشتی روانه صورت دیگری می شود.اندکی بالاتر از مرز ها رد می شویم.سواحل مدیترانه.خانه هایی که فرو می ریزد و رد خونی که روی آوارها برجا مانده.

گاندی و نفی خشونت کمتر به یاد کسی می آید.اما ...

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:16 |
پشت میز قهوه می خورد:"طاعون"

۱ قرار تابستان هم پوچ از آب در می آید. سر قرار نمی رسد.همه به نوعی سعی می کنند.سعی برای اندکی فراموشی.ومبتلا نشدن به بیماری. پشت میز می نشینیم ،حرف می زنیم و یا در ضیافتی قهقه های ساختی از جنس پلاستیک های بد شکل تحویل هم می دهیم. فوتبال هم رنگ می بازد بهانه ای که تاریخ مصرف یک ماهه داشت.بهانه ای برای رسیدن تابستان به سر قرار!!

"طاعون" کامو ،آن شهر گرفتار بیماری.در این روزها فضا و رفتارها شبیه است به مردمان شهر کناره ی مدیترانه،رمان. بیماری،هنگامی که دو نفر سر یک میز نشسته اند، به سادگی می آید و حضورش را اعلام می کند.بسیاری در شهر مبتلایند و خود خبر ندارند.به اطراف، میان دوستان ،به کوچه یا خیابان نگاهی بیندازید.تصویرها مشابه است:بی حوصله، عصبی ،افسرده ،بی تفاوت و خسته.دیگر کنترل و پیشگیری موثر نیست.اپیدمی را در هر نقطه ای می توان دید. بعضی ها می خواهند فرار کنند اما بیرونی وجود ندارد همه داخل است .این تابستان با طاعون دست و پنجه نرم می کنیم بدون اینکه حتی بدانیم طاعون است یا معجزه؟؟!!

۲ وقتی با گروه به میدان ولی عصر رفتیم.همه خسته بودند.به طرف شمال میدان حرکت کرده ایم.گوش هایمان تیز بود.هر کجا صدای سوت می شنید ایم به دنبال منبع صدا می گشتیم. بالاخره پیدایش کردیم.با پلاک کاردی در گردن که بالایش نوشته بود:" آهنگ های درخواستی".سازی در کار نبود.ساز سوت بود.سوت و سوت.

مردم با تعجب به او نگاه می کردند.مسلط بر یک هنر:هنر سوت زدن.ولی این همه ماجرا نبود.او خلاف جریان آب شنا کرده بود.آدمهایی که گاه کارهای عجیب و غریب می کنند،زاده شرایطی هستند که جامعه حال به هر دلیلی آنها را نمی بیند. به سادگی از کنارشان می گذرد.تغییر مسیر و شنا در جهت مخالف آنها را متماییز می کند.تنها بعضی از آنان سختی این شنا را به خود می دهند.و نتیجه:دیگران او را به هم  نشان می دهند.همین مسئله برای کسی که فراموش شده بوده دری است بسوی بهشت. ولی این همه گاه مقطعی است و زود گذر.

امید،از ۴ بعدازظهر تا ۱۱ شب یکسره سوت می زند.آهنگ هایی که کم وبیش از آنها خاطره داریم.و داد می زند:"آقا امید گدا نیست، میخواد دل شما رو شاد کنه ، نسیه هم قبول می کنه."

تاریک شده بود.امید برای دوربین دست تکان می دهد و سوت می زند.سوت و  این بار نوای " یار دبستانی." 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 17:16 |
به جزيره رسيدي برايم دست تكان بده!!

  یادداشت اش راخواندم.ادامه داستان تمام نشدنی بشر:مهاجرت برای زندگی. برای آسودگی.تاریخ این کره پر است از مهاجرت.گاه جنگ،  گاه سیل ، گاهی گرسنگی وگاه حاکمی مستبد!دلایلی بودند وهستند برای ترک محل زندگی پیشین.

رفتن ها سریع شده به سرعت یک تلفن ناقابل.اما مانده ام آنها که می روند برده اند،  یا مایی که مانده ایم.روزی ماندن مبارزه بود و زمانی بعد تر،ساختن.اما امروز چه معنی می دهد؟ به آن ور آبی ها نگاه می کنم:موفقند و آسوده از معیشت.پیشرفت می کنند.خلاقند ،نام آور و مشهور.اما،چه اما بزرگی که نمی توانند به یاد وطنشان نباشند.آنها در میان پیشرفت و آسودگی هنوز هم احساسی اند.حتي اگر پيشرفت را لمس كنند و از مواهب رنگ و وارنگ آن شهر فرنگ بهره مند گردند. آنها در ذات خود هنوز با فرهنگ خود مي زيند و اين مختص به اين سرزمين نيست.

و اين‌جا،ما:کمی خسته همراه با چارچوب های هرروزه وتلاش برای چیزی به نام زندگی.شعار رفتن می‌دهيم و مي‌مانيم ولي وقتي كارد به استخوان برسد وقتي دري از آن‌سوي آب باز شود مي رويم حتي ناسيوناليست ترين مان.مهاجرت فرهنگ غالب جامعه‌ هايي است كه به نوعي حال چه از نظر اقتصادي وچه از نظر سياسي لنگ مي‌زنند. و فرهنگ مهاجرت.فرهنگي كه ريشه‌هاي قطوري دارد.امروز مهاجرت خود سازنده فرهنگ است:ادبيات مهاجرت،سينماي مهاجرت، نويسنده‌  كارگردان‌، عكاس، روزنامه‌نگار،استاد دانشگاه،نقاش و هزاران خلاقي انسان كه نام مهاجر به خود مي‌گيرند.سازنده اين فرهنگند.فرهنگي كه گاه در بين تضاد گريختن و بازگشتن از موطن اصلي جنسي بي بو  و خاصيت دارد.زماني مي گفتند: "گذاشتن و رفتن ساده‌ترين راه است."امروز نمي‌توان اين جمله را با سري افراشته گفت.ماندن گاه عين حماقت است و گاه عين ذكاوت.

ولي تنها مي‌مانيم و مانديم .تنها.آنها هم تنها ماندند. جزيره‌هايي كه دور از هم قرار دارند و گاهي خبري از خود مي‌دهند.خبر‌ها كم‌تر ، كمتر ،كمتر.و بعد فراموشي.جزيره‌ها به هم راهي ندارند.حتي تكان دادن دست هم كفايت نمي كند.راستي اگر به جزيره رسيدي برايم دست تكان بده!!

 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 17:48 |
بزرگ شدیم؟!
۱ گرما .داغ.کمتر مي خندیم.بي حوصله.تحمل را از ياد برده‌ايم.يادمان مي‌آيد که تابستان یعنی شروع فصلی که باید سراسر انرژی باشد.بسیار اند آنهایی که با مرور خاطرات دوران دبستان خوشند. ما هم هنوز خوشيم به دوران كوتاه همان روزها.تابستان های: کوچه و توپ پلاستیکی،بستنی های یخی و دستان نوچ،شوق رفتن به پارک.بزرگ شدیم؟!

کسی جواب سوال را نمی داند.هنوز هم در میان این همه کودکی که از پل گذشته اند سرگردانیم.بزرگ شده ایم؟ نمی دانیم.تابستان و گرمایی که هر ساله از راه می رسد. و هزاران کودکی که خواهند پرسید.

 ۲  کم کم به پایان فستیوالی می رسیم که همه را بازی داده بود!آری فوتبال همه را به بازی گرفته بود.نه این که ۲۲نفری که روی چمن بازی می کنند اصلی باشند و نه اینکه مربی ها تصمیم گیرنده باشند.نه.آنهایی که در پای صفحه جادویی اشک ریختند هم بازی کردند،آنهایی که پس از پیروزی به خیابان های شهرشان ریختند و حنجره خود را پاره کردند، بازی کردند.واين بازي ها ما را برد.برد به جايي كه لباس‌هاي موقتي تنمان كرده‌اند.لباس‌ يك ماهه.وپس از يك ماه .سکوت.لباس ‌ها را پس مي‌دهيم. فوتبال برايمان نقطه اي بود برای رهایی از روزمره گی.درست مثل گوی های فلزی که روی شیشه پراکنده اند و در آنی گرد هم جمع می شوند.و حتي با احساسمان بازی دیگران را نگاه می کنیم.این گوی های فلزی دوباره پراکنده  می شوند.مثل قبل.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 21:26 |
سنت همان کاغذ است؟؟

۱ وب لاگی نیست که روح آرژانتینی در آن حلول نکرده باشد.این را به حساب مارادونا افسانه ای باید گذاشت یا سرزمینی که بطور ذاتی دوست داشتنی است و اتفاقا اسطوره های جاودانه ای هم دارد. نام ارنستو چگوارا را کمتر کسی است که نشنیده باشد.مردمانی که با فوتبال همخوابگی می کنند و ما این جا در شرق در خانه هایمان احساس یکی بودن می کنیم با مردمانی که شبیه اند به ما.

 ۲  دو برگ کاغذ.نام :چک.شماره حساب.یادداشت شده بر روی برگه ای.به هزار و یک دلیل محکمه گریز شهریه را تا آخر ترم پرداخت نکرده ام.این فرع است.در گرما جان به لب می آید و آخر سر هم وصول نمی شود.کاغذ ها و بازی با آنها نتیجه ای جزء وقت تلف کردن ندارد.

با کاغذ خو گرفتیم.خو گرفتنی از نوع احساس امضاء بر ورقه های بی ارزش.طرز تفکر(پیشرفته یاپسرفته)کاغذ. از هر نوعی که باشد را معتبر ترین سند می داند.ترک کردن عادتی که با شرایط موجود به نظر به زمانی بیش از ۵۰ سال نیاز دارد.ولی نفس قضیه چیزی فراتر از این است اگر نگاهی بیندازیم به تمام کارهایی که در طول روز انجام میدهیم  ناخودآگاه متوجه می شویم ما با این نوع ساختار بازی با کاغذ خو گرفته ایم.ما با تکنولوژی زندگی میکنیم ولی سنت هنوز در پس سلول هایمان جاری است.زندگی مدرن با یک زندگی مردن وصله پینه ای اندکی تفاوت دارد.تفاوت!!

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 18:13 |
مرگ در می زند.
۱ دیروز.مثل هر روز روزنامه را گرفتم.و طبق عادت پایین صفحه اول جایی که کادر های خاکستری خبر از رفتن می دهند را نگاه كردم.اسم آشنا بود. همان مدیر مسئول سابق هفته نامه پرسپولیس و نگاه نو امروز.گذشتم.بعد از ظهر آن کادر های خاکستری تسليت به مدير مسوول نگاه نو معنای دیگری پیدا کرد:دختر علی میرزایی خودکشی کرده بود.چند ماه پیش گذرم به بیمارستان لقمان افتاد.بوی تند فرمالئيد اولين چيزي كه در بخش مسمويت‌هاي دارويي زير دماغ‌ميزند وهنوز در دماغم مانده .درست مثل يك زنگ خطر.ولي بيشتر از بو چهره ‌ها ميخ كوب مي‌كند. مادر. پدر و برانكارد‌هايي كه گاه تنها جسد به داخل مي برند.

۲ بيشتر از آني كه مي‌توان تصور كرد شيوع پيدا كرده مثل يك مد.ما در يك فاصله زماني توام با سكون تجربه مي كنيم تمام چيزهايي را كه زماني تجربه شده وبه انتها رسيده.واين ضربه هاي مداوم پاسخ پوست كنده‌اي كه جامعه به تك تك افراد آن مي‌دهد.بدون هيچ رحمي.خودكشي دگر قهر كردن يا بازي اي براي جلب توجه نيست.ابزاري براي پاسخ به تمام نا‌برابري‌هاو كمبود‌ها است و حتي وسيله‌اي براي آرامش.اين‌ها همه تعابيري است كه در مقابلو پاسخ به واژه خودكشي قرار مي‌گيرد.راه كوتاهي كه گاه خود مختار بودن انسان بر سرنوشت خويش را بيشتر معنا مي‌بخشد.

۳ خودكشي اتفاق تازه‌اي نيست.تاريخ بشر خودكشي‌هاي فراواني را به خود ديده .ولي ترس و تاسف زماني بيشتر از هر زمان دگر معنا پيدا مي‌كنند كه خودكشي جايش را با مرگ دست جمعي عوض مي كند.آمارهاي خود كشي در طول يك ماه و ‌حتي يكسال بيشتر به مرگ‌هاي دست جمعي مي‌مانند تا خودكشي.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 20:9 |
به بهانه یک روز.

روزی بود. شاید مثل همه روزها.۵ تیر،یک روز جهانی دیگر.نه قرار نیست شعارها را دوباره بجویم.همه شما بهتر می دانید که داستان از چه قرار است.داستان همیشگی مواد مخدر.

امروز هم به سان سال های نه چندان دور.دور هم جمع می شوند.

در بالای تپه ای،گونی ها ، کیسه هاي پر وخالي در زیر دستان حیواني سبز وسرخ جا خوش کرده اند و چند سرباز دور بر آشيانه آن.شعله‌هاي آتش تنها چند دقيقه بعد رنگ‌هاي سبز و سرخ را به خاكستري بدل مي كنند و دود سياه رنگ نئشگي را به پرنده ها مي آموزد.

هر سال، با تكرار خو گرفتيم.وقتي قرص برنج در جنوب تهران ۵ دختر دبیرستانی را قربانی می کند،وقتي قيمت قرص‌هاي xtc به ۷۰۰ و حتی ۵۰۰ تومان می رسد، وقتی مصرف مواد یکی راه های گریز از تنهایی است،دیگر آتش زدن تصویر آن دیو سبز ،سرخ و گونی ها نمایشی بیش نیست.نمایشی که کاربرد خود را از دست داده.

زمانی میگفتند:"فقط مختص به بالای شهر است."نه منطقه جغرافیایی ونه کارشناسی های پشت میزی ،هیچ کدام موج سونامی وار مواد مخدر صنعتی را وادار به ایستادن نکرده و نمی کند.

گاه وبیگاه از زبان بسیاری می شنوم یا حتی می بینم ، آنها که باید بسازند، خود تخریب گرند.آنها که باید بنویسند در میان دود گرفتار شده اند و این مزه تلخ سقوط،  حتی عسل را تلخ می کند.

سالهای بعد هم می سوزانند،تصویر سرخ وسبز را،خواهند گفت از اکتشاف های ۱۰۰ هزار تنی،برنامه دراز مدت مبارزه با مواد مخدر را به تصویب خواهد رسید ولی"مواد مخدر پس از تجارت اسلحه دومین تجارت کثیف دنیاست"

هنوز در افغانستان، کشتزارهای خشخاش میزبان اتومبیل های آخرین مدلند ودر مرز سیستان میزبان کاروان ها.در شمال وغرب، فرودگاه ها و ترمینال ها بسته های قرص با رنگ های تند اسم قرص اعصاب می گیرند و در کارگاه های زیر زمینی قرص های دست ساز انتظار لیوان آب را می کشند.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 14:58 |
گریز به بن بست.

یکی نوشته بود:واقعا فوتبال این قدر مهمه؟؟

فوتبال هم یکی از راه های گریز بود.جایی که آدمهای این سرزمین حداقل در کنار هم بودند.و تخلیه می  شدند، از تمام فشار های روحی روانی یک سال گذشته.

به عقب باز می گردیم.پس از انقلاب این تخلیه دست جمعی در جنگ و شور انقلابی خلاصه شد.ولی در اوایل دهه ۷۰ جامعه دست خوش تغییرات فراوانی شد.نسخه های اوایل انقلاب دیگر به کار جامعه ای که پوست انداخته بود نمی آمد.و نتیجه ۲خرداد ۷۶.

فوتبال بهانه و شادی سراب.بعضی بیماری ها گاه بی صدا پیش روی می کند.این پیش روی آنقدر نشانه دارد که بتوان بیماری را تشخیص داد. شادی های امروز ماچقدر جمعی است ؟ چقدر نمود بیرونی دارد؟شادی ها عمدتا در گروه های کوچک خلاصه میشود.دسته هایی که به دیگر جمع ها کاری ندارند.

این پراکندگی هر روز بیشتر می شود.هر فرد یا گروه  ترجیح میدهد در اتاق ۲دریک خود بماند.شادی ها تعدادشان محدود است.سینما،تاتر،پارک،کوه و یا شاید هم چرخیدن در خیابان ها.این شادی ها به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند واین ها راه گریز و درک یکدیگر وشادی واقعی نیست.

جنوب وشمال ندارد.همه با این بیماری دست وپنجه نرم می کنند.و برای رهایی یا شاید هم فراموشی راههای کوتاه بدون مقصد را انتخاب می کنیم تا شاید به شادی،به فریاد،به با هم بودن و گریز از تنهایی شهری برسیم  راهها یی که باید درباره شان نوشت ......

 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 21:6 |