تبليغاتX
پنح
پنح
و زمان ایستاد....

برای دومین بار بود که مامور ایمنی با کلاه پلاستیکی قرمز و بیسیمی در دست ما را تا بالای برج همراهی می کرد.غول دیگر از هر نقطه تهران پیداست.شب ها با چراغ هایی که به سرش آویزان کرده اند برای مسافران پرنده های آهنینن نشانه ای است برج میلاد.

خلاء. جایی در میان آسمان.ارتفاع ۳۰۰ متری و وسوسه.در ارتفاع ۳۱۵ متری راننده های جرثقیل  ۶ ساعت  زمان را برای خود متوقف می کنند.گاه زمان برای آن ها متوقف می شود.باز هم وسوسه برای بالا رفتن.اعتیاد می آورد ارتفاع.بادی که با سرعت می وزد و  سر و صورت کارگران را نوازش می دهد.تنها  یک سال و اندی باقی مانده.وزش باد و بی وزنی فراموش خواهد شد با شیشه های چند متری.

و دو پرواز ابدی که یک زن و مرد آن را از بالای غول سیمانی تجربه کرده اند.کارگران نگاه می کنند.مامور ایمنی چهره اش در هم می رود وقتی از کارگرانی می پرسم که بدون کمربند در ارتفاع ۲۸۰ متری روی تیر آهن راه می رفتند:"همه کارگران ما موارد ایمنی را رعایت کرده اند" سگرمه هایش در هم می رود.میلاد به تولد نزدیک می شود تولدی با یک دوره حاملگی نسبتا طولانی که می رود از ۵۰۰ به یک برسد.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 19:13 |
ماهواره:برداشت 1385
۱ از زمانی که قانون جمع آوری ماهواره به تصویب رسید دیش های ماهواره بسیاری مورد ضرب وشتم قرار گرفته اند! از اوایل دهه ۷۰ ماهواره و دیش هایی که به آسمان چشم دوخته اند مورد غضب قرار گرفتند.قانون تصویب شد ولی ماهواره جلوتر از قانون حرکت کرده بود.

 ساختار رادیو وتلویزیون از ابتدا به دلیل بسیاری از ملاحظات هیچ گاه نتوانست به مخاطب داخلی پاسخ بگویید.ماهواره مثل بسیاری از پدیده ها دیگر وسیله ای لوکس نیست.در زاغه های تهران اگر  چیزی برای خوردن برای زندگی وجود نداشته باشد اما دیش ماهواره  برپاست.این واقیعت که رسانه ملی به هیچ وجه نتوانسته به نیاز های مخاطبانش پاسخ بگویید به درستی دیده نمی شود.

۲ وقتی راجع به عکس آن روزنامه صبح می پرسم.با همان لهجه اصفهانی اش :"ماموران ما بی دقتی کرده اند نباید آن موقع دیش ها را انتقال می دادند.بهتر بود این کار را شب انجام می دادند."در اتاق جلسات فرماندهی نیروی انتظامی تهران طلایی روبروی خبرنگاران نشسته بود و هر بار به نحوی از اصل موضوع می گریخت."ما قانون را اجرا می کنیم.یعنی ابتدا به مدیر مجتمع  ها تذکر کتبی می دهیم و اگر آنتن ها جمع آوری نشد ما مطابق قانون عمل می کنیم."

۳ جرم آشکار و جرم پنهان از آن دست کلماتی است که فقط می تواند بازی با کلمه ها باشد."آنتن هایی که مصداق جرم آشکار داشته باشد جمع  آوری خواهد شد"تعریف گنگ جرم آشکار و جرم پنهان در این زمینه قابل توجه است آنتن هایی که در پشت بام مجتمع ها قرار دارند جرم آشکارند ولی اگر در بالکن منازل باشند جرم پنهان!

۴ گریز از ماهواره امری است موقتی.همان طور که در ۱۵ سال اخیر این موضوع به اثبات رسیده.ارتباط جز لاینفک دنیای پر هیاهو امروز است با مچاله و پرتاب کردن دیش های خاکستری نمی توان از آن گریز جست.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 15:43 |
دنیای مجازی آقای رییس جمهور...

۱ در بین این همه اتفاق رنگ به رنگ وب لاگ محمود احمدی نژاد یک خبر ویژه است.ویژه بودن از این نظر که او خواه ناخواه ضرورت ارتباط مدرن را درک کرده.حرکت احمدی نژاد از آن جهت دارای مشخصه منحصر به فرد است که او سعی دارد با پیروی از سایر سیاست ورزانی که محبوبیت خاصی در بین قشر های مختلف جامعه دارند خود را مردمی وآشنا با مسایل روز نشان دهد.تجربه نشان داده که این نوع تقلید های بدون نوآوری بر روی قشر های عامی تاثیر خود را خواهد گذاشت.وب لاگ چهار زبانه احمدی نژاد در پست آغازین خود داستان زندگی خود را روایت کرده روایتی که به مانند بسیاری از سخنرانی ها و اظهار نظر ها با شعار و صحبت های تکراری آمیخته است.

تحمل احمدی نژاد در فضای نسبتا باز مجازی نشان خواهد داد او تا چه حد می تواند انتقاد را پذیرا باشد.اگر او هوشمند باشد (  کمتر این ویژگی در او دیده شده) می تواند حداقل فضای مناسبی را با خوانندگان وبلاگش ایجاد کند واگر نه به سبقه ریاست جمهوری اش رفتار کند.باید واکنش های تند داخلی و خارجی را بپذیرد.با این اوصاف باید هر روز منتظر کنش و واکنش های جالب در وب لاگ احمدی نژاد بود.پذیرفتن ریسک وب لاگ و اظهار نظر های که در آن درباره وی انجام می دهند( که اغلب منفی خواهد بود )مسئله ای است که آقای رییس جمهور به لیست دغدغه هایش باید اضافه کند.او در گوشه ای از دفتر کارش باید یادداشت کند:به روز کردن وب لاگ ـ پاسخ به نظرها(البته شاید)

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 17:7 |
عملیات ناتمام...

دیروز بعد از ظهر زنگ زدند:

 ـ"ساعت ۹ صبح کلانتری ولنجک".

حوصله رفتن نبود ولی تجربه و هیجان بر بی حوصلگی چیره شد.کلانتری و ما میهمانان ناخوانده.تعداد قلم ها ودوربین هایی که اتاق سر کلانتر را می کاویدند از انگشت های دو دست تجاوز نمی کرد.دوربين "در شهر" همان سوال هايي را پرسيد كه همه جوابش را مي‌دانند بقيه هم ترجيح دادند سكوت كنند. برنامه اين بود كه "گروه ضربت" دره  فرحزاد را پاكسازي كند.

 ـ"نيرو ها جهت اعزام آمادگي دارند"

صداي پوتين بر روي سنگ.سر كلانتر در  كنار حوزه نقشه استحفاضي مي ايستد. ژستي براي عكاس تازه وارد.خط‌هاي سبز و قرمز حوزه هر كلانتري را مشخص كرده.ودر گوشه ديگر اتاق وايت بردي كه آمار سرقت ها روي آن نوشته شده :سرقت لوازم خودرو ۱۶۵سرقت خودرو ۱۲ و....

از نكته سنجي هم رزمان ما خبري نيست.سركلانتر با ديدن دوربين عنان از كف داده و خود اولين نفر است كه نيرو‌ها را جمع و جور مي كند:"اونهايي كه كاور دارن كاور رو تنشون كنن"حركت دو پیکان ،یک لندکروز و ۸ موتور جور واجور در خیابان های شمال غرب تهران و آغاز مانور. 

بعد از عبور از رستوران ها و مغازه های فرحزاد به پیچ هایی هزار تویی می رسیم که می رسد به دره فرحزاد.خانه های کاه گلی و بچه های قد و نیم قد.کودکانی که آمده آند این میهمانان ناخوانده را از نزدیک ببینند.زن ها با گیسوانی آشفته سر را از پنجره شکسته بیرون می آورند و در انتظار حادثه گوش ها را تیز می کنند.

گروه ویژه تقسیم می شود.از چهار جهت وارد عمل می شوند.پیرمرد افغان به درون خانه کاهگلی اش می جهد.صدای گلوله و فریاد: ایست... ایست... از چهل پله با تمام توان سرازیر می شویم.چند نفر در  حال فرار چند نفر دیگر خوابیده روی زمین.دوربین ها از کتک خوردن معتادی که قصد فرار دارد تصویر می گیرند.صدای گلوله وفریاد در هم می آمیزد.

دور هم دستبند به دست جمع شان می کنند.تابلو تر از آنکه بتوانند فرار کنند.با قیافه هایی نزار.

جای خوابشان با بویی تعفن برانگیز در در پشت تخته سنگی پهن است.هر جا که چشم می اندازی نشانی از حضور آنها است:سیم وسنجاقی که به هم وصل شده ،نایلون های بسته بندی مواد،سرنگ و بوی فاضلاب که این همه را تکمیل می کند.در آن سوی نهر کودکان به نظاره نشسته اند و با دمپایی های پاره و دستانی خاک آلود. روی‌بام خانه هایی که با کاهگل و پلاستیک و سنگ  برپا ایستاده اند.بر بالاي اين خانه هاي خارج از نقشه پايتخت ديش‌هاي خاكستري با آسمان نجوا مي كنند.

سنشان را می پرسند و قومیت:کرد و لر.با ناله سال تولد را می گوید:۱۳۶۸.عملیات به ظاهر به پایان رسیده. سر كلانتر رو به ريس كلانتري :"منطقه پاكيزه تحويل شما"ولی هیچ کس از فردا حتی دوساعت پس از رفتن ما خبر ندارد.با لباس شخصي و بيسيمي به دست بازداشت شده ‌ها را بازرسي مي كرد " چه فایده قوه قضايه اینا  رو دو روز دیگه آزاد می‌كنه."

حلقه ها مفقوده اند. این انداختن توپ در زمین دیگری دیگر امروز به عادتی می ماند که نمی توان آن را ترک گفت.

ترک موتور مامور گشت ضربت به کلانتری بر می گردم.و بازداشت شده ها در وانتی به سان گله.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 18:35 |
چه كسي در ويرانه‌ها قدم خواهد زد؟

  1نوشته اند وخوانده ايد و ديده ايد.نيازي به تكرار نيست.پرچم هاي زرد با نقش نام حزب الله جاي فكر كردن به خود را هم نمي‌دهد.ما به نوعي ديگر وارد جنگي شده‌ايم.كه تنها خون است و فرياد.كسي به فكر پايان نيست. ديگ جوشان هر روز بيشتر هم مي خورد.ظاهرا هر دو طرف اين جنگ خشونت آن هم به اين شكل را راه حلي مي بينند.اما چه كسي به فكر پايان جنگ است؟جو جنگ همواره غالب است ولي خرابي نااميدي جزءحافظه فراموش شده است.لبنان ويا هر جاي ديگري كه درگير جنگ مي شود تا سالها بعد تاوان پس مي دهد.نسل هايي كه زاده جنگ اند تصويري وحشت آور را تا آخر عمر با خود به يادگار دارند.جامعه حداقل تا مدت ها فسرده و بدون شادي است.كودكان چاره‌اي جزء تحمل عكس العمل‌هاي خشن پدر ومادر و نظام آموزشي را ندارند.

اقتصاد فلج شده قتل و تن فروشي وقاچاق انسان را به ارمغان مي‌آورد.كه اين موارد در اكثر كشور هاي جهان سوم ديده مي شود.

"ويراني ونابودي قانون انسان ها نيست.انسان وقتي ميتواند آزادانه زندگي كند كه حاضر باشد در صورت لزوم به دست برادرش كشته شود ولي هرگز در فكر كشتن او نباشد.هر نوع قتل وكشتن يا هر نوع آزار ديگر كه بر ديگري تحميل شود به هر عنوان باشدجنايتي است برضد بشريت."   گاندي

2 كمتر مي توان زير زبان آنها را كشيد.ترس از چشمانشان مي بارد.با هزار التماس و بازي زباني فال را جلو رهگذر مي‌گيرند تا بلكه شايد بازي شان خريدار داشته باشد ولي اصل موضوع چيز ديگري است.براي جاي خواب و لقمه اي غذا بايد بازي كنند.يك صدم پول كاركردن به آنها مي رسد.مرد در سايه اي كه هيچ گاه ديده نمي شود در پايان روز پول ها را تحويل مي گيرد.آنها را مي‌گردد.گشتني كه بيشتر به شكنجه مي ماند.داستان اين كودكان را همه مي دا نند.ولي آنهايي كه در كارگاه هاي شيشه گري در كنار كوره داغ مي ايستند و در لوله بلند مي دمند چه مي شوند.كودكان كار نامشان با فراموشي اجين است.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 14:41 |
گاهی اتفاق می افتد

 ۱زمان کم است.حرکت پرچم های زردی که نام حزب الله رویش نقش بسته در بزرگراه و میدان،ذهن ها را با حس ها در هم می آمیزد و نتیجه همان است که همه حس کرده اند.نیازی به توضیح نیست.

۲در این بلبشوی خبری خیلی ها از یاد رفته اند.فیلم را دیدم.آرایش داشتند.صدایشان پسرانه بود.اگر در جایی متوجه بشویم که آنها حضور دارند به راحتی مسخره می کنیم وحاضر نیستیم برای لحظه ای کوتاه با آنها هم صحبت شویم.این برخورد ها در نزد آنهایی که به قولی تفکر روشن تری دارند نیز دیده می شود .با این وجود حتی در با لا ترین سطح تفکر واکنش به این افراد به دور از آگاهی و انسانیت است.وقتی با خودشان حرف زدم.اوضاع فرق کرد.تنهایی و اخراج آنها از جامعه،محرومیت از حقوق شهروندی اتفاقی نیست که بتوان با آن ساده انگارانه برخورد کرد. این مطلب که این افراد نه به عمد که بر اساس اختلال های فیزیولوژیکی خصوصیاتی زنانه دارند، جنبه کاملا علمی دارد.طرد این افراد که ا از خانواده شروع می شود ، آغاز سقوط است. اغلب نمی توانند خانواده خود را راضی به عمل تغییر جنسیت کنند،به بن بست می رسند،گریز از این بن بست راه های گوناگونی دارد:گاه خودکشی و گاه اعتیاد و اغلب روسپی گری.

.فیلم در ایران مجوز پخش عمومی نمی گیرد.طعم گسی دارد، مستندی رک و بی ادعا تنها به درد فستیوال های آن ور آبی می خورد.جامعه ای که به شدت نیازمند تصاویری این چنینی است،جامعه ای که هنوز این قشر را جدا از خود می داند و به راحتی می پذیرد که آنها را به حاشیه براند نیازمند است:نیازمند تصاویری بدون روتوش.

 حتی خود ما لحظه ای به حقوق این افراد نمی اندیشیم.خیلی وقت ها ما خود حقوق بشر را نقض می کنیم.به سادگی!

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 20:42 |
و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد...

۱ ۶سال گذشت.امروز ۶ سال از جاودانگی اش گذشت." چه مومنانه نامت را آواز می کنیم".عادت است.روز های رفتن بهتر به یادمان می ماند تا روزهای تولد.ولی"بیتوته کوتاهی ست جهان در فاصله گناه و دوزخ".چند روز پيش دوستي را ديدم.دوستي كه در زمان انتخابات داد زد و فرياد كشيد و در انتها هيج.مي گفت:اين روزا مدام ياد اين شعر مي افتم: 

"بيابان را، سراسر، مه گرفته‌ست.
چراغ ِ قريه پنهان است
موجي گرم در خون ِ بيابان است
بيابان، خسته
                 لب بسته
                             نفس بشکسته
در هذيان ِ گرم ِ مه، عرق مي‌ريزدش آهسته از هر بند."

 ۲  آنها كه بودند.يادشان نرفت .نمي رود آن سيل جمعيت از یاد.نوحه اي در كار نبود.تنها آهنگ كلمات بود . "اشك رازي است لبخند رازي است عشق رازي است.."خود گفته بودي"من مرگ را سرودي كردم.."روايت تكرار ناپذير بود.براي جاودانگي آماده بودند.وداعي در كار نبود كه حضور نه جسم است.جاودانگي است" كه رازش را با تو در ميان نهاد"
 ۳نه اين روز‌هاي مرداد است و نه دومين روز آن.داستان اين روزها واضح است "ساليان ِ بسيار نمي‌بايست  دريافتن را   که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست   که حضور ِ انسان آباداني است".انگار براي همين روزهاست.بهانه‌اي بيش نيست.روزهاي تولد ومرگ.تنها حرفي كه مي ماند زمزمه شعر است.حرف.كلمه و غولي در آستانه وشعري كه چه مي‌آيد به اين روز‌ها:

همچون زخمي

 

 

همه عُمر

 

 

خونابه چکنده

همچون زخمي

 

 

همه عُمر

 

به نعريي 

چشم بر جهان گشوده

به دردی خشک تپنده،

 

به نفرتي

 

 

از خود شونده، ــ

غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 17:50 |