سیمرغ جشنواره بیست و پنجم به زمین نشست.حواشی و اظهار نظرهای گوناگون جزء جدا ناپذیر سینما است.از حرکت مسعود ده نمکی در مراسم اختتامیه تا سیمرغی که بهرام رادان آن را زمین گذاشت تا بتواند راحت سخن بگویید.در این بین "خون بازی "آخرین ساخته رخشان بنی اعتماد ۵ سیمرغ را از آن خود کرد.فیلمی که ویژگی های خاص خود را دارد.
از رنگ و بازی های آن خبری نیست.تیتراژ در میان حرکت دوربین بر روی زمینه سیاه نقش می بندد."خون بازی" با مخاطب خود تعارف ندارد.اگر چه بسیاری از دوستان به موضوع آن ایراد می گیرند و آن را تکراری می خوانند.کافی است این دوستان کمی واقع گرایانه به جامعه نگاه کنند.اعتیاد و مشکلات مربوط به آن نه تنها تکراری نیست بلکه در درون خود هر روز مسئله ای جدید می زاید."خون بازی"در وانفسای فیلم های اجتماعی یک جهش است.جهشی که نگاه و طرز فکر مخاطب خود را به چالش می طلبد.در سایر فیلم ها معتاد و اعتیاد در یک کلیشه قدیمی و رنگ و رو رفته خلاصه می شود، کلیشه ای که در آن معتاد در خانواده ای فقیر و در جنوب شهر زندگی می کند.با موهایی ژولیده و لباس هایی چرک و ترجیحا مرد!
ولی در خون بازی همه این کلیشه ها رنگ می بازد."سارا" که باران کوثری به خوبی از اجرای نقش آن بر آمده(به خاطر ایفای نقش در این فیلم و "روز سوم" سیمرغ بهترین بازیگر زن به او اهدا شد) در خانواده ای مرفه زندگی می کند و مشکل مالی خاصی ندارد.او با اعتیاد تزریقی دست به گریبان است،برخوردها ،عکس العمل ها،از خود بی خود شدن ها و حتی اقدام به خودکشی حال و روز یک سوء مصرف کننده تزریقی را در زندگی روزمره روایت می کند.
در ظاهر فیلم داستانی خطی دارد و تکراری.این ظاهر ماجراست. ساختار پوست پیاز گونه و آسیب شناسانه از ویژگی های بارز فیلم است.اعتیاد ظاهر ماجراست ولی: ارتباط های تلفنی مادر،دلیل جداشدن پدر که یک جدایی معمولی نیست،نامزدی که در خارج از کشور سرخوش و خوش خیال به ازدواج فکر می کند،سهولت به دست آوردن مواد و درگیری های عصبی و درونی مصرف کننده مواد در طول فیلم یکی یکی نمایان می شوند.سکانس انتهایی مخاطب را یه دنیا دیگر پرتاب می کند.دنیایی که او به ناگاه در آن احساس خلاء می کند.نتیجه گیری و تجزیه تحلیل به عهده خود مخاطب است.درست مثل یک سیلی آنی.
"خون بازی" لازمه جامعه ای است که مواد مخدر در آن از آدامس نیز راحت تر خرید و فروش ومصرف می شود.
هر سال که می گذرد عزا رنگ می بازد.عزا نیست.بهانه برای یک گرد همایی.نوحه ها به موسیقی پاپ بدل شده اند.و شب عاشورا به یک گرد هم آیی شبانه.شاید در نگاه اول ساده باشد و طبیعی.ولی آدم های این جامعه بدون هیچ سر وصدایی محرم و مراسمش را به ابزار تبدیل کرده اند.وقتی قرار است تعداد شادی های جمعی شمرده شود به زور به عدد ۲ می رسیم.هنگامی که به شادی های ملی فکر می کنیم هیچ اثری از ملی بودن در آن نمی بینیم.جشن های ملی ما بیشتر شخصی اند تا جمعی.نوروز بارز ترین و مهمترین شادی ملی است.آیا مردم در جایی جمع می شوند که شادمانی کنند؟آیا کنسرت یا کارناوالی به هر مناسبتی وجود دارد؟ جواب تمام این سوال ها را می دانید.محرم در این میان بهانه ای است برای یک گرد هم آیی.حرکتی که همه فرصت پیدا می کنند در کوچه خیابان در کنار هم باشند.شاید پر رنگ شدن این ماه از منظری خوشایند نباشد ولی هر چه که هست بوسیله زمان تغییر شکل داده.اتفاقی که شاید بتوان از آن بعنوان ایرانیزه شدن محرم یاد کرد.دیگر عزا نیست که در خیابان ها و شهر ها دیده می شود.علت دور هم جمع شدن مردم با چهره ها و طرز فکر های مختلف مذهب نیست.خلاء ای است که جسم تغییر پذیر جامعه آن را به شکلی دیگر پر می کند.
