تبليغاتX
پنح
پنح
دایره

ذره بینی با قابی سیاه در دستش گرفته بود و سعی می کرد نور خورشید را روی مورچه هایی که از شکاف دیوار سیمانی خانه می گذشتند، متمرکز کند. مورچه ها هنگامی که وارد نقطه پر نور می شدند بلافاصله به خود می پیچیدند و بی حرکت بر جای می ماندند، آنگاه فریاد شادی و خنده کودک اطراف را پر می کرد. کودک چشم هایش را به دیگر سو چرخاند، خودروی نارنجی در آنسوی خیابان. راننده نگاهی گذرا به چراغ و عدد هایی قرمزی که به صفر نزدیک می شدند انداخت و با دست راست دنده را به جلو راند، چند متری نرفته پایش را روی ترمز فشار داد، مسافر نگاهی به ترافیک وجمعیتی که چند خودرو جلوتر جمع شده بودند انداخت، بیرون شیشه خودرو فریاد بود و کنجکاوی، کرایه را حساب کرد، از تاکسی پیاده شد،از میان جمعیت گذشت و خود را به لاشه خودرو تصادف کرده رساند،کمی صبر کرد و با دست چپ کیف زنی که به او چشم دوخته بود، بیرون کشید و در میان جمعیت گم شد.در گذر از پیاده رو به زنی تنه زد که جلوی ویترینی مملو از تلویزیون ایستاده بود، زن ماتیک قرمز را بر روی لبش می لغزاند و گوینده اخبار بی توجه به او از زلزله ای در «پرو» خبر می داد.انعکاس تصاویر بازمانده ها و کشته شدگان در سیاهی چشم زن. شیشه ویترین تکانی خورد. زن بلافاصله برگشت.نگاهش در چشمان خیره مردی با کلاه لبه دار که برای بردن تلویزیون بدون مجری آمده بود، گره خورد.مرد کلاهش را به شکل کاسه ای در آورد، زن ماتیک قرمز را در آن انداخت و گوینده اخبار از تهدید به حمله نظامی گفت و تصویر جنگنده هایی که آسمان را می شکافتند در پیاده روی خالی گم شد. صدای ممتدد زنگ موبایل و انعکاس قدم ها زن برپیاده رو که دور و دورتر می شد.مرد ماتیک را رو به روی چشمانش گرفت و آنطرف در بی رنگ ماتیک : رد کج و معوج خودرویی سبز با کلمه «ارشاد» و دختری که گیسوانش را در تاریکی روسری گم کرد.دختر از جلوی شیشه کدری گذشت، مرد کوتاه قدی با لباس سفید که چند جایش لکه خونی دیده می شد پشت میز سنگی ای ایستاده بود، توده ای زرد رنگ با چین وشکنج را قطعه قطعه کرد و میان نان می گذاشت.

داد زد:« کی ساندویچ مغز خواسته بود حاضره».مردی خوش لباس ساندویچ را گرفت و با دختری جوان تر از خود، از در توری خارج شدند، چند قدم به سمت خیابان بر داشتند و صدای زنگ موبایل او را به جستجو جیب هایش وا داشت.

- « عزیزم، من تو راه یه جلسه خیلی مهم ام، شب می بینمت» چشمکی روانه دختر کرد.از کنار کوچه ای  گذشتند که کودک  همراه با پیرمردی با مو هایی سپید با تکه پلاستیکی سیاه رنگ خاک نم دار را می کاویدند.کودک کرمی یافت و او را با تکه های ذره بین شکسته قربانی آفتاب کرد . پیرمرد هر از گاهی به گودالی ای نگاه می کرد که از پس ذره بین بزرگ جلوه می کرد. او با دستان چروک خورده اش خاک را در دست می فشرد.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 19:23 |
پیاده روی فراموشی

پیاده رو-خیابان کریم خان-دوشنبه 5 شهریور 8شب

کریم خان- دوشنبه 8 شب

لاغر.پوستی بر استخوان.دستانش هر از گاهی می لرزد.دستانی که نوشته ای در برابر چشمان عابران نگاه داشته بود.همه آنهایی که از جلوی بانک می گذشتند،برای لحظه ای کنجکاو،به مرد زل می زدند.

وقتی حرف می زد،صدایش به سختی شنیده می شد:« جانباز ۵۰ درصدم،ولی  کمیسیون پزشکی، برام۲۰ درصد تشخیص داده » دستش را به پشتش می برد، و اندکی فشار می دهد.فضای خالی قفسه سینه.:«یه ریه و ۳ تا دنده ندارم» و بعد زیر لب اضافه می کند«غیر از همه اینها موجی و شیمیایی خم شدم». صدای بریده بریده اش در میان بوق و همهمه مردم گم می شود.

نه رزمنده،نه سپاهی و نه ارتشی.یکی از کارمندان بیمارستانی در مناطق جنگ.سنش به بیش از ۵۰ می زند ولی تنها ۴۷ سال از عمرش گذشته. 

۱۲ سال به دنبال کمیسیون پزشکی مجدد،و نوشته ای و مدارکی که دیگر تنها به کار نشان دادن به رهگذران می آید.

چند شعر زیر لب با صدای بریده بریده زمزمه می کند و از ماهی سیاه کوچولو می گوید.بعضی از عابران ایستاده اند، یکی می گوید:« آقا اگه قراره طوماری جمع کنید ما هم هستیم ها» و دیگری با ریشی جو گندمی، انگشتر عقیق بر دست:« حاج آقا شما چند درصد جانبازی؟».

و برخی دیگر اسکناسی را روانه جیب مرد ۴۷ ساله می کنند بی آنکه تن عریان واقعیت را بنگرند.

شماره مسافرخانه را می دهد.مسافرخانه ای که او با دختر ۱۰ ساله اش شب را به روز دیگر می رساند. 

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 13:2 |