همين ديروز كه پرنده هم در خيابان پر نمي زد، در روزنامه جلسه گذاشته بوديم، سوژه پشت سوژه و زمان بندی و تقسیم حوزه ها. و چه فاصله کوتاهی بود از دیروز و تا امروز. درست به مانند عمارتی که با هزار و یک آرزو خشت هایش را روی هم می گذاری و در یک آن فرو می ریزد. ديگر توقيف برايم اتفاق جديدي نيست. جديد حضور ماست كه همچنان مي نويسیم.نوشتني كه گاه حتي فراموش ميكنيم كه به كار نميآيد.كه اگر به كار مي آمد، امروز از تولد روزنامه ديگر مي گفتيم.
آريا هم به شرق پيوست و ما هنوز فكر مي كنيم كه پوست كلفت شده ايم غافل از آنكه ديگر نه پوستي مانده ونه عصبي.
و جشن چله ای دیگر. این بار تنها در سالن نظاره گر بودم، نه من که بسیاری از دوستان روزنامه نگار دیگر که در زمانی نه چندان دور از صیح تا پاسی از شب در اتاق های چلچراغ می نشستیم و از نوشته هایمان می گفتیم. و چه زود دیر شد و یا شاید هم که نه، بزرگ شدن هزینه دارد. آری هزینه ای گاه گزاف. از چند روز پیش به این کلمه بسیار فکر کردم: « تغییر» که جزیی از زمان است. و دیروز در میان آن همه جمعیتی که گاه دست می زدند و گاه در سکوت فرو می رفتند، حس اش کردم و معنی آن را فهمیدم. چلچراغ در گذر این سالها، رشد کرد.به مانند بسیاری از نشریه های دیگر. درست همانند مخاطبان اش. حس خوشایندی است و گاه گس، هنگامی که بزرگ شدن کودکی را می بینی که روزی برای راه رفتنش بازداشتگاه را تجربه کردی و این حس لذت بخش است و شاید تلخ و شیرین. چله ای دیگر و شور و حالی. تغییر جزیی از زمان است. خاطره ها به سان طعم دور شیرینی ای از ذهن می گذرند. و کودکی که روزی به سختی چهار دست و پا راه می رفت، امروز می دود و شیطنت می کند. آری چله سوم هم برگزار شد. مبارک است.